داستان‌ها, ماجراهای من و داداش آراز

قسمت ۱۳ اسم مستعاری به نام رادمهر

سارا دست گذاشته بود روی دهانش و بی‌صدا اشک می‌ریخت.
کمکش کردم داخل اتومبیل بشینه. ماشین رو روشن و در رو قفل کردم.
- خوبی؟
- نه سرم داره میترکه
- زود می‌رسیم تحمل کن
سرش را گرفته بود و به جلو خم شده بود. فشار روحی که بر رادمهر تحمیل شده بود بیشتر از حد توانش بود. وقتی رسیدیم از حال رفته بود. یک دستم رو زیر زانوهایش گرفتم و یک دست هم پشت شانه‌اش، به سختی بلندش کردم و به اتاق بردمش و روی تخت خوابوندمش.
مجبور شدم دوباره مسکن بخورم تا درد بیدار شده بدنم رو آروم کنم. در خونه و بالکن رو قفل کردم. تمام قرص‌ها رو قایم کردم و در آخر برای اطمینان بیشتر در حمام و دستشویی رو دستکاری کردم تا از داخل قفل نشن. پلکهام بدون اراده روی هم میافتادن و چشمام سیاهی میرفت قبل از اینکه خواب بهم چیره بشه از خدا خواستم اگه مشکلی پیش اومد خودش بیدارم کنه.
نمی‌دونم صدای باز و بسته شدن کابینت‌ها بود یا صدای تکان خوردن دستگیره در، هرچه که بود خداوند مامورش کرده بود من رو از خوابی که می رفت دردسر ساز بشه بیدار کنه.

رادمهر توی اتاق نبود داخل هال رفتم. رادمهر پشت در ورودی نشسته بود و زانوهاش رو بغل گرفته بود. آروم جلو رفتم و کنارش نشستم.
- خوبی؟
سرش رو بلند کرد. صورتش معصومیت کامی رو داشت و همون بغض همیشگی لبهاش رو جمع کرده بود. من رو که دید اخماش بیشتر توی هم رفت.
- تو درو قفل کردی؟
- جایی میخوای بری؟
- تو در بالکن رو قفل کردی؟
- اوهوم
- چرا از اینجا نمیری؟
- چند وقتی هست همخونه رادمهر شدم. تو رادمهر رو میشناسی؟
- اوهوم
روبه روش روی زمین نشستم.
- ده سالت هست درسته؟
- اوهوم
- چیزی از بچگیت یادت میاد؟
سرش رو به دو طرف تکون داد.
- نمیخوام یادم بیاد
- پس یادته
- من باید میمردم میدونی من باید می‌مردم اما هنوز زنده‌ام

بلند شد و به سمت کابینت‌ها رفت. ظرفها رو بیرون آورد. قابلمه‌ها رو جابه جا کرد. حبوبات رو بیرون ریخت. تمام زحمت سارا رو در عرض چند دقیقه برباد داد.
- کامی دنبال چی میگردی؟
- قرصها کجان؟
- جاییت در می‌کنه؟
- نه
- برای چی قرص می‌خوای؟
- مامانم گفته باید بخورمشون
- مامانت؟
- آره گفت اگه تمامشون رو بخورم با همدیگه از اینجا میریم اما من ترسیدم

یک لحظه حس کردم سرم داره گیج میره. حرفی رو که شنیده بودم باور نمی‌کردم. یعنی مادر رادمهر مجبورش کرده بود خودکشی کنه؟ نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به خودم مسلط باشم.
دستش رو گرفتم.
- حق داشتی بترسی. کامی می‌دونی لازم نیست کاری که مامانت گفته رو انجام بدی
- نه مجبورم. مامانم منتظره. اینجا قرصی نیست حالا چیکار کنم؟
به طرف کاناپه بردمش
- بشین اینجا برات آبمیوه بیارم بعد باهم فکر می‌کنیم که چیکار کنیم بهتره
- تو کمکم می‌کنی؟
- آره چرا که نه. یکم آروم بشیم تا بهتر بتونیم فکر کنیم، باشه؟
- باشه
وقتی داشت آبمیوه رو مزه‌مزه می‌کرد شبیه بچه گم شده‌ای بود که داره سبک سنگین میکنه به کسی که پیداش کرده اطمینان کنه یا نه. آروم دست روی شونه‌اش گذاشتم. نمی‌دونستم با یه پسر ده ساله آسیب دیده چجوری باید صحبت کنم مهمتر از اون نمیدونستم چه آسیب‌هایی دیده تا مراقب باشم با حرفهام نمک روی زخمهاش نپاشم برای همون منتظر موندم تا خودش چیزی بگه.
- من میترسم
- از چی؟
- از مردن
- عجله‌ای برای مردن نیست مامانت حتما میتونه چند سال دیگه هم منتظر بمونه
- تو میگی میتونه؟
- مطمئنم. مادرا صبرشون زیاده. فرصت زیادی داریم تا با هم برای مردن برنامه ریزی کنیم.
حس کردم نفس راحتی کشید.
- فعلا بیا کاری که دوست داری رو انجام بدیم. کاری هست که بخوای انجام بدی؟
- دوست دارم یه بادبادک درست کنم
- از اون بزرگا؟
- اوهوم
- خب دوست داری کجا هواش کنی؟
- کنار دریا
- دریا رو دوست داری؟
- آره
- اولین فرصت وسایل ساختش رو میخرم بعد با هم میریم کنار دریا تا امتحانش کنیم. نظرت چیه؟

برای اولین بار برق قشنگی رو داخل چشماش دیدم. برقی که نوید روشن شدن نور زندگی در دل این کودک رو میداد. کودکی که وقت نکرده بود بزرگ بشه. کودکی که بهش عشق و امید کافی نرسیده بود تا پا به دنیای بزرگترها بگذاره. کودکی که احتمالا پر بود از آرزوهای کوچکی که حتی فرصت بیان کردنشون رو پیدا نکرده بود. تا وقتی که خوابش ببره با هم در مورد طرح بادبادک و موقعیت آب و هوایی که باید بادبادک رو در اون هوا کنیم صحبت کردیم. کامی خوابش برد. دلم خیلی گرفته بود. نمیدونستم اون کسی که فردا بیدار میشه رادمهر هست یا کامی. دوست داشتم کامی باشه تا با هم بادباک درست کنیم. دوست داشتم کامی باشه تا دوباره برق زندگی رو توی چشمای معصومش ببینم تا در مورد بقیه آرزوهاش با هم حرف بزنیم اما فردا صبح به جای کامی رادمهر بیدار شد.
ادامه دارد...
🔍بازنویسی نشده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *