اشعار

چرا…تو دستم را نمی‌گیری؟

باز هم شب

بستر سرد اتاق من

ومن

منم آن تک سوار جاده ابهام

سوار بر اسب مبهوتی

که ترسیده و رم کرده

دوباره خاطرات سرد و یخ کرده

و رویاهای بی پایان 

سوار بر باد بی باران

کجایی آشنا با من؟

غریبه با همه غم‌های بی‌پایان 

دلم مرده در این صحرای بی‌باران

بزن آبی به رویش تکیه‌گاه من

چرا امشب که این ابر سیاه غم گرفته

ماه را دربر

چرا امشب که پندارم زمین

این حیله‌گر 

نمی‌خواهد مرا دیگر

تو دستم را نمی‌گیری؟

 

زمستان ۱۳۸۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *