اون روز به پیشنهاد من ناهار بیرون رفتیم. علی رغم مخالفتهای رادمهر و سارا یه میز جدا گرفتم و نشستم. اونقدر فاصله داشتند که نتونم به حرفاشون گوش بدم. جوری نشسته بودم که فقط رادمهر در زاویه دیدم باشه. صبح دکتر رو در جریان حرفهای کامی گذاشته بودم.
به دوست تهرانیم پیام دادم که آدرس جدید عموی رادمهر رو زودتر پیدا کنه. از آدرسی که رادمهر داشت رفته بود. هر گرهای بود در کودکی رادمهر بود کودکی که خود رادمهر به یاد نمیاورد و کامی هم از حرف زدن در موردش پرهیز میکرد.
حس میکنم ناخواسته به این زندگی گره خوردم تا وقتی گره زندگی رادمهر باز نشه نمیتونم به زندگی عادی برگردم. دوست دارم در مورد کودکی رادمهر یه رمان بنویسم اما حتی از تصور غرق شدن در زندگیش وحشت دارم. تا حالا شده بخوای کاری رو انجام بدی ولی از اینکه توی عمق کار بری بترسی؟ نوشتن در مورد زندگی رادمهر برای من همین حس رو داره. حسم این نیست که دارم از دور به یک ماجرا نگاه میکنم خودمم توی دل ماجرا هستم. هر کدوم از شخصیتهای رادمهر یه جایی توی تار و پود زندگیش گیر کردن. انگار که رادمهر شکسته باشه و تکههاش از هم جدا شده باشن. اون لحظه شکسته شدن و تکه تکه شدن رو میشه نوشت؟ میشه اون لحظه رو به تصویر کشید؟
اون روز توی رستوران رادمهر خودش بود. مهربون وشاد و سرحال. با سارا خندید با سارا حرف زد با سارا غذا خورد و آخر شب هم به خونه رسوندیمش و برگشتیم.»
پیام آراز به پایان رسیده بود. چند روزی بود که باز هم خبر زیادی ازش نداشتم. نگران سلامتیش بودم. آخرین بار وقتی ازش خواستم تصویری با هم حرف بزنیم قبول نکرد. حس کردم داره بهانه میاره. ته دلم ترسیدم که نکنه بازهم صورتش زخمی شده و نمیخواد من بفهمم. نمیتونستم ازش بخوام بیخیال رادمهر بشه اما به عاقلانه بودن کارش هم شک داشتم. بالاخره نوشته بعدیش توی ایتا رسید و سریع شروع به خواندن کردم.
«شب بود تازه سارا رو گذاشته بودیم خونه و برگشته بودیم که زنگ زدند. رادمهر پشت آیفن تصویری خشکش زده بود. بلند شدم و به تصویر مرد جوانی که منتظر باز شدن در بود نگاه کردم.
- رادمهر کیه؟
- برادر سارا
سرم سوت کشید اما با خودم گفتم اگه خودم رو ببازم نمیتونم کنترل شرایط رو به دست بگیرم.
- نمیخوای در رو باز کنی؟
تلفن رادمهر زنگ خورد. رادمهر سمت گوشیش رفت.
- بازم خودشه این بار داره تلفن میزنه
صدای زنگ در دوباره بلند شد. رادمهر گوشیش رو روی کاناپه پرت کرد.
- چرا دست برنمیداره؟
- بهش حق بده
نگاهش که افتاد به من قدم قدم جلو اومد.
- آراز! تو خوب شدی؟
یک لحظه حس کردم دست و پام بیجون شده. کیوان بود. صدای زنگ در دوباره بلند شد. کیوان در رو باز کرد.
- کیوان یادته چه قولی بهم دادی؟
- چی؟
- اینکه با سارا حرف بزنیم؟
- خب
- سارا چند روزه برگشته ولی خونه یکی از آشناها هست.
- پس واسه همون سینا اینجاست.
زنگ در زده شد. کیوان در رو باز کرد و خودش جوری در آستانه در قرارگرفت که راه سینا رو سد کنه.
- اینجا چیکار میکنی؟
- عوض خوش آمد گفتنته؟ برو کنار
سینا دست گذاشت روی سینه کیوان و تقریبا به سمت داخل خونه هلش داد. با چشم دنبال چیزی میگشت.
- سارا کجاست؟
کیوان شانههاش رو بالا انداخت.
- از خودش بپرس کجاست.
سینا همانطور که خونه را میگشت گفت: «همین امروز باهاش حرف زدم گفت برگشته خونه»
کیوان روی دسته مبل نشست و پوزخند زد.
- تو هم حرفشو باور کردی؟
- یعنی نیومده اینجا؟
- اومدن رو که اومده منتهی آدرس رو اشتباه داده برادر بزرگوار
- یعنی چی؟
- توی این شهر اومده نه توی این خونه
سینا جلو اومد و یقه کیوان رو گرفت
- مثل آدم جواب بده خواهرم کجاست؟
- اووی دستتو بکش
محکم دست سینا رو انداخت و روبه روش ایستاد. حس کردم ممکنه هرآن با هم درگیر بشن. آروم جلو رفتم و با دو دست بینشون فاصله انداختم.
- بشینید بهتر نیست؟
سینا نگاهی به من کرد و انگار تازه یادش افتاده باشه من هم توی خونهام ابروهاش رو بالا انداخت.
- جنابعالی؟
کیوان قبل از اینکه بخوام چیزی بگم جواب داد: «رفیق منه»
دوباره دعوتشون کردم به نشستن. سینا روی مبل نشست. دست کیوان رو گرفتم و روی کاناپه نشوندمش تا از هم فاصله داشته باشن. سینا گوشی موبایلش رو برداشت و شماره گرفت. از ترس اینکه نکنه با سارا تماس بگیره و حرفها دوتا بشه جلو رفتم و دستم رو روی گوشی گذاشتم.
- بهتر نیست اول با هم حرف بزنید؟
دستم را با شدت کنار زد. همین که تماس قطع شده بود راضی بودم.
- کی بهت اجازه داده دخالت کنی؟
کیوان بلند شد.
- هی با رفیق من درست حرف بزن
ادامه دارد . . .
🔍بازنویسی نشده