- با چیزایی که من فهمیدم رادمهر تعادل روانی نداره
- رادمهر دیوونه نیست فقط شخصیتهای درونش تفکیک شدن همون شخصیتهایی که درون خودمون هم هست.
- خب خود این یه اختلال روانیه وقتی تفکیک میشن خطرناک میشن اگه شخصیت جدیدی متولد بشه و نتونی جلوش رو بگیری. همون پدر رادمهر اگه اون متولد بشه. بهتر نیست رادمهر رو بستری کنید؟
- تو هم همینو میگی؟ چرا همتون میخواید از جلوی چشم دورش کنید؟ به نظرم اینطوری بار مسئولیتی که روی دوشمون هست رو حس نمیکنید. اون بیشتر از هر چیز به حمایت نیاز داره به شنیده شدن به فهمیده شدن.
سرم را پایین انداختم.
- - دیگه کی خواسته بستریش کنید؟
- عموش
- پس تونستی پیداش کنی؟باهاش حرف هم زدی؟
- آره. با آنکه همه چیز رو در مورد بچگی رادمهر میدونه اما حاضر نیست کمکی کنه درست مثل شاهدی هست که از صحنه جرم فرار میکنه.
- خودت رو نبین بیشتر آدما حاضر نیستن خودشون رو قاطی مشکلات دیگران بکنن
- چقدر از این کلمه «دیگران» بدم میاد. دنیا به زور، ما آدمها رو هم از هم جدا کرده درست مثل رادمهر که بخاطر فشار زندگی، شخصیتهاش جدا شدن، وگرنه کی از هم جدا بودیم؟ قرار نبود اینقدر از هم دور بیافتیم. تا وقتی که همدیگرو دیگری بدونیم اوضاع همینه که هست. بیتفاوتیها، اختلافها، جنگها همه و همه بچههای نامشروع همین یک کلمه هستن.
- نمیگم حرفاتو نمیفهمم نمیگم حرفاتو قبول ندارم اما قبول کن در عمل پذیرفتنش سخته.
- تفاوت آدما هم توی همین عمل هست وگرنه حرف زدن که آسونه،نیست؟
- چرا هست اما چرا همیشه تو کارهای سخت رو انتخاب میکنی چرا تو هم مثل خیلیها فقط حرف نمیزنی مگه تو نویسنده نیستی مگه وظیفه تو این نیست که حقیقتها رو بگی تا بقیه بهشون عمل کنن
- وقتی کاری رو خودم انجام نداده باشم چطور میتونم در موردش بنویسم؟
اخماش توی هم رفته بود.مکث کوتاهی کرد بعد گفت:«این حرفا مال تو نیست. اگه تو جای من بودی چیکار میکردی؟»
- من تا آخر راه رو میرفتم اما تو برام عزیزتر از خودمی دیدن تو توی این موقعیت مضطربم میکنه
نفس بلندی کشید.
- خوبه داشتم نگران میشدم از اصولی که بهش اعتقاد داریم فاصله گرفتی
- آراز واقعا رادمهر هیچکی رو نداره؟ اینو به این خاطر نمیگم که ولش کنی، نه. منظورم اینه که اگه دو نفر باشید کار راحتتر میشه
- از عموش خواستم کمک کنه هزار جور بهونه اورد و بعدش گفت که بهتره اونم مثل پدرش توی آسایشگاه بستری بشه.
- حالا رادمهر کجاست؟
- فعلا توی خونهاش اما تصمیم گرفته بستری بشه
- بستری شدن بهش کمک میکنه؟
- نه. برای همین میخوام یه تصمیم قطعی بگیرم و برگردم
- کی برمیگردی؟
- نمیدونم شاید همین امشب
- اگه نیاز به تنهایی داری برم
- اتفاقا نیاز به هم فکری دارم کل جریان رو برات میگم شاید چون تو از بیرون به ماجرا نگاه میکنی بهتر بتونی بگی چیکار کنیم بهتره. سعی میکنم هیچکدوم از جزئیات رو جانندازم
- همونجوری که تعریف میکنی دراز بکش حداقل بدنت یکم استراحت کنه
یه بالش برداشت و همونجا توی هال روی زمین دراز کشید. دو تا دستاش رو زیر سرش گذاشت و خیره شد به سقف.
«اون روز صبح وقتی با صدای تلفن از خواب بیدار شدم، مستأصل بالای سرم ایستاده بود و گوشی تلفن توی دستش بود.
- سارا هست
- خب جواب بده
- نمیخوام
خوابآلود گوشی رو از دستش گرفتم. صدای سارا نگران بود.
- رادمهر برگشته؟
- بگذارید مطمئن بشم
نگاهش کردم. روی زمین نشسته بود. تکیهاش رو به مبل داده بود و زانوهاش رو بغل گرفته بود. جلو رفتم و دستم رو روی شونهاش گذاشتم. سرش رو بالا گرفت چشماش معصومیت کامی رو داشت.
- کامی تویی؟
سرش رو به نشانه تایید تکون داد.
- همینجا بمون تلفنم که تموم شد میام پیشت.
توی اتاق رفتم.
- سارا خانوم رادمهر برنگشته
- داداشمو چیکار کنم؟ تا حالا چهاربار زنگ زده
- صلاح نیست توی این موقعیت دوباره با رادمهر بخورد کنه ممکنه اوضاع از اینی که هست پیچیدهتر بشه.
- چی بهش بگم؟
- امکانش هست در مورد اختلال رادمهر باهاش حرف بزنیم؟
- نه نه اصلا شاید بتونه با کتک خوردن کنار بیاد اما اگه بفهمه رادمهر مشکل داره کوتاه بیا نیست.
- میتونید قانعش کنید که بمونید؟
- اگه رادمهر برگشته بود شاید میشد ولی حالا...
برگشتم پیش کامی و کنارش نشستم.
خیلی وقته که اومدی؟
- آره
- ممنون که کنارم موندی و کاری نکردی. هنوزم دوست داری بادبادک درست کنیم
- آره
با هم رفتیم و برای درست کردن بادبادک وسیله خریدیم. تمام روز مشغول درست کردن بادبادک بودیم. بعدازظهر کامی چشماش سنگین شده بود و به زور میخواست خودش رو بیدار نگه داره. بهش گفتم:«چرا نمیخوابی؟»
- اگه بخوابم نمیدونم دوباره بیدار میشم یا نه. میخوام برای یکبار هم شده بالا رفتنش رو ببینم.
ادامه دارد...
🔍بازنویسی نشده