قسمت ۹ شبی که فهمیدم

حاج آقا از منبر اومد پایین و مداح روی پله اول نشست و شروع کرد به روضه خوندن.حس می‌کردم بین لشکر امام حسین و یزید ایستادم. می‌خواستم به سمت لشکر امام حسین‌ برم ولی توان حرکت نداشتم. یه نگاه می‌خواستم. یه‌نگاه شبیه اذن دخول. یه نگاه که بهم اج...

Continue reading

قسمت ۸ شبی که فهمیدم

رضا زنگ زد بهم که نمیای برای کمک؟می‌خواستن غذا بکشن، گفتم نه و قطع کردم. می‌خواستم فکر کنمتمام زندگیم رو یه بار توی ذهنم زیر رو کردم. به قول عزیز، کشتی زندگی من ناخدا نداشت واسه همون با هر طوفانی این طرف و اونطرف می‌شد. من خدارو قبول داشتم،...

Continue reading

قسمت ۱۶ اسم مستعاری به نام رادمهر

- تقصیر منه باید به کامی اجازه می‌دادم خودش رو بکشه اگه میکشت منی دیگه وجود نداشت تا شبیه پدرم بشه. حالا هم دیر نشده باید کار ناتموم کامی رو خودم تموم کنم اون احمق هیچوقت جرات نمیکنه تمومش کنه.از جاش بلند شد. می‌خواست از خونه بیرون بره. قیا...

Continue reading

قسمت ۱۵ اسم مستعاری به نام رادمهر

- رفیقت هم مثل خودت بی ادبه اگه ادب داشت می دونست باید حالا سرش بندازه پایین و از اینجا بره- اینجایی که میگی خونه منه نه تو. من میگم که کی بره و کی بمونه- تازه دارم میفهمم چرا سارا قهر کرده بود. اما نمیفهمم چرا دوباره برگشتکیوان در خونه رو ...

Continue reading

قسمت ۱۴ اسم مستعاری به نام رادمهر

اون روز به پیشنهاد من ناهار بیرون رفتیم. علی رغم مخالفت‌های رادمهر و سارا یه میز جدا گرفتم و نشستم. اونقدر فاصله داشتند که نتونم به حرفاشون گوش بدم. جوری نشسته بودم که فقط رادمهر در زاویه دیدم باشه. صبح دکتر رو در جریان حرف‌های کامی گذاشته ...

Continue reading

همصدا با ساز

«همین امشب غرور کودنم را دار خواهم زدبدان ای عشق پنهانی تو را فریاد خواهم زد»دوباره منهمان تنهای بی‌یاورو عکس توبه روی در و دیوار اتاق منبه یاد قلب بشکستهبرایت ساز خواهم زداتاق سرد و یخ کردهدلم پر از سرود درددوباره عابری خستهدر این شبهای خی...

Continue reading

چرا…تو دستم را نمی‌گیری؟

باز هم شببستر سرد اتاق منومنمنم آن تک سوار جاده ابهامسوار بر اسب مبهوتیکه ترسیده و رم کردهدوباره خاطرات سرد و یخ کردهو رویاهای بی پایان سوار بر باد بی بارانکجایی آشنا با من؟غریبه با همه غم‌های بی‌پایان دلم مرده در این صحرای بی‌بارانبزن آبی ...

Continue reading

سرود ناب

چه رازی دارد امشب یاد آن سوز صدایتبا دل بی‌چاره‌ی من؟گاه می‌گویم ولی باور ندارمکاش من عاشق نبودماین سرود تلخ و شیرین را...خوب شد من این سرود تلخ و شیرین را شنیدمخوب می‌دانمبرگ خسته بر تن این پیر بشکستهبدون این سرود نابهرگز نمی‌ماند. پاییز 1...

Continue reading

دلتنگی

این روزها بیشتر از همیشه دلم برای چند ساعت پشت سر هم نوشتن تنگ شده و کمتر از همیشه فرصت نوشتن دارم. کلاس‌های آنلاین بچه‌ها در خانه رمق ساعت‌ها را می‌گیرد. هم خودشان خسته می‌شوند هم ما هم معلم‌ها. بازدهی چقدر است از من بپرسی می‌گویم تقریبا ه...

Continue reading

دلقکی به نام امید

دلقک چشم از پسرک برنمی‌داشت.با هر حرکتِ دلقک، صدای خنده جمع بلند میشد.با هر صدای خنده پسرک یک قدم دورتر می‌رفت و اشک در چشمانش پرتر می‌شد. کار دلقک تمام شده بود. جمعیت رفتند اما پسرک مانده بود. جلوی پسرک زانو زد. پسرک ماسک را از صورت او برد...

Continue reading