- سر میز من اومده بودی؟
- آره
- کی؟
- همون اولی که اومدی
نفس عمیقی کشید و دستاش رو به پیشخوان گرفت. انگار که سرش یکباره درد گرفته باشه دستاش رو ول کرد و از دو طرف شقیقههاش رو محکم گرفت اما تعادلش رو از دست داد. سریع خودم رو اونطرف رسوندم و کمکش کردم روی اولین صندلی خالی بشینه. لیوان آبی دستش دادم. کمی ازش خورد اما هنوزم حالش عادی نشده بود. ازش خواستم صبر کنه کارم رو دست محسن بسپرم و برسونمش. به نظرم به خاطر حالش چارهای جز قبول کردن نداشت.
توی اتومبیل که نشست آدرس رو گفت. گفتم: «خیلی عجیبه با آنکه توی یه شهر هستیم اما این همه مدت از هم بیخبر بودیم»
- چند ماهی هست که برگشتم درخواست همسرم بود که برگردیم.
- ازدواج کردی؟
- اوهوم دو سالی میشه
- همونی که توی کافه به دیدنت اومد؟
حس کردم نفس کشیدن براش سخت شده محکم سرش رو گرفت. توی اولین جایی که میشد پارک کردم.
- چی شده خوبی؟
- چه شکلی بود؟
- یه خانوم جوان
سعی کردم جزئیات رو به یاد بیارم
-یه مانتوی مشکی پوشیده بود. شلوار جین آبی. شالش هم مشکی بود. خیلی به صورتش توجه نکردم.
- آراز میشه بگی ما با هم حرف زدیم یا نه؟
نگاهش مستاصل بود.
- چند دقیقهای. تو بیشتر شنونده بودی چیزی یادت نمیاد؟
سرش رو به دو طرف تکون داد.
- نمیدونم کی اومدم به کافه به خودم که اومدم دیدم پشت میز نشستم و انگاری چیزهایی هم سفارش دادم.
گوشیش رو از جیبش بیرون آورد و شماره سیو شدهای رو گرفت.
- الو سارا ... الو ... چرا نباید تماس میگرفتم؟ من قولی ندادم... دارم میام خونه جایی نری باید با هم حرف بزنیم... کجا داری میری؟ تنهایی؟
پیشونیش رو گرفت و فشار داد. بازم حس کردم نفس کشیدن براش مشکل شده یکم شیشه رو پایین دادم تا هوای تازه بیاد داخل اتومبیل.
- سارا گوش بده ببین چی میگم با اولین اتوبوس برگرد باید حضوری با هم حرف بزنیم... اون من نبودم... سارا ... الو سارا
گوشی رو روی زانوهاش زد و سرش رو چند بار کوبید به تکیه گاه صندلی
- لعنت به من لعنت به من همش تقصیر منه
نمی دونم تا حالا برات پیش اومده یا نه اینکه ندونی باید چیزی بگی یا نه. اینکه ندونی باید دخالت کنی یانه. اون لحظه حسم همین بود اونقدر نزدیک نبودیم که بخوام ازش سوال بپرسم و توی زندگیش دخالت کنم ولی اونقدر صحنه پیچیده بود که حس میکردم باید کاری کنم. پشت شانهاش را ماساژ دادم. سرش رو برگردوند به طرفم. چشماش پر از اشک شده بود.
- میتونی منو برسونی خونه؟
به سمت آدرسی که داده بود حرکت کردم. وقتی رسیدیم مردد بودم که پیاده بشم یا نه. بالاخره پرسیدم: «میخوای باهات بیام؟»
- میتونی؟
حس کردم داره التماس میکنه. سریع پیاده شدم و همراهش شدم. یه واحد هفتاد متری توی طبقه چهارم یک آپارتمان پنج طبقه ده واحدی. کلید انداخت و وارد شدیم. خونه بهم ریخته بود. انگار کسی با عجله میخواست چیزهایی بردارد. به طرف اتاق رفت، همانجا توی هال ایستادم.
- خدایا نه تمام وسایلاشو برده
سرم رو پایین انداختم و به سمت اتاق رفتم سعی کردم نگاهم به در و دیوار اتاق نیافته. همانجا روی زمین نشسته بود و صورتش رو توی دستاش پنهان کرده بود. کنارش چمباتمه زدم و دست روی شانهاش گذاشتم و آرام ماساژ دادم. سرش رو که بلند کرد از نگاهش خشم میبارید.
- آراز؟ اینجا چیکار میکنی؟
از تعجب تعادلم را از دست دادم و تقریبا روی زمین افتادم نمیدونستم چه اتفاقی داره میافته.
- میخوای بریم دکتر؟
بلند شد و نگاهی به اتاق کرد. در کمد را باز کرد و پوزخندی زد.
- بالاخره رفت باید خیلی وقت پیش این کار رو میکرد
چند تا قاب رو از روی دیوار برداشت و با عصبانیت توی کمد انداخت نگاه نکردم ولی به گمانم عکسهای خودش و همسرش بود.
- خوبه خیلی خوبه بالاخره تنها شدم. از اولش هم نباید توی زندگی رادمهر پیداش میشد پسره دیوونه فکر کرده اجازه داره هر غلطی بکنه.
- کی؟
- رادمهر
حسابی گیج شده بودم. بهش نمیخورد فیلم بازی بکنه اما چیزی که میدیدم قابل باور نبود. نمیدونستم باید برم یا بمانم. بلند شدم.
- میخوای بری؟حالا که اومدی یکم بمون
حس کردم باید کنارش بمونم. شاید نیاز میشد ببرمش بیمارستان. احتمال دادم موادی چیزی استفاده کرده باشه.
روی مبل نشست. پاهاش رو روی میز گذاشت و خیره خیره نگاهم کرد. روبه روش روی مبل نشستم. با لبخند کجی گفت: «خیلی وقته ازت بیخبرم. چه خبرا داش آراز؟»
ادامه دارد...
🔍 بازنویسی نشده
یا خدا چه اتفاقی برایش افتاده؟