سرباز یا سربار

همه چیز برای مهمانی فراهم است. خانه مرتب شده. وسایل پذیرایی مهیا شده. حتی ژله‌های یلدایی داخل یخچال منتظر مهمان‌ها هستند. گوشی را برمیدارم و نگاهی به گروه می اندازم استاد پیام صوتی فرستاده. با گوش دادن پیام استاد دست و پایم شل میشود. از ما ...

جوجه‌هایمان را بشماریم آخر پاییز است

بد نیست قبل از رسیدن به آخرین فصل سال نگاهی به فصل‌های امسال بیندازم. ارزیابی عملکرد و مقایسه آن با برنامه‌ چیده شده همیشه راه‌های جدیدی جلوی پای آدم می‌گذارد.بهار و تابستان از نظر کاری خیلی خوب بود اما برنامه‌ای که برای پاییز امسال چیده بو...

دلتنگی

این روزها بیشتر از همیشه دلم برای چند ساعت پشت سر هم نوشتن تنگ شده و کمتر از همیشه فرصت نوشتن دارم. کلاس‌های آنلاین بچه‌ها در خانه رمق ساعت‌ها را می‌گیرد. هم خودشان خسته می‌شوند هم ما هم معلم‌ها. بازدهی چقدر است از من بپرسی می‌گویم تقریبا ه...

قسمت ۲ اردوی مجازی

دو تمرین دیگر تا پایان سطح اول کارگاه مینیمال‌نویسی باقی مانده. استاد تمرین‌ها را داده ولی هنوز انجامشان نداده‌ام. از دور ترسناک هستند. نوشتن یک داستانک با کلماتی که داده شده در پنج دقیقه. مگر می‌شود؟ یکی از بچه‌ها پیام داده که «من فقط پنج ...

قسمت ۱ اردوی مجازی

این اولین بار است که در یک اردوی مجازی شرکت می‌کنم. سخت است که جسمت آنجا نباشد اما تمام هوش و حواست را برای برنامه‌های اردو به کار بگیری اما به همان اندازه هم هیجان‌انگیز. یکی از بهترین استادهای مینیمال‌نویسی در کارگاه داستان‌نویسی به ما تم...

درهای زندگی

آن روز صبح وقتی دخترم را پیش‌دبستانی بردم و برگشتم متوجه شدم کلید را در خانه جا گذاشتم. غذا هم روی گاز بود و مجبور بودم زودتر به خانه بروم. به همسرم زنگ زدم ولی نمی‌توانست بیاید چون هم ماشین دست من بود هم اینکه آمدن و برگشتش خیلی طول می‌کشی...

همه مسئولیم

این روزها مشغول ویرایش خاطرات جانبازی هستم که برادر شهید هم هست. در قسمتی از خاطراتش از قول برادرش نوشته است: «باید بی‌تفاوت‌ها را انقلابی کنیم و دشمنان را بی‌تفاوت»این جمله خیلی ذهنم را مشغول کرده و مدام به راه‌کارهایی که می‌تواند ما را به...

طعم عشق

وقتی مادرم دعوایم می‌کرد می‌رفتم توی بغل مادربزرگ و او هم تمام قد ازمن دفاع می‌کرد؛ باآنکه هم خودم و هم او خوب می‌دانستیم حق با مادرم است.مادربزرگ بود و دلش به بزرگی یه اقیانوس؛ ولی نوبت ما نوه‌ها که می‌رسید دلش برای کمترین ناراحتی یا بغض م...

چقدر فرصت دارم؟

دیشب فهمیدم شماره چشمم بیشتر شده. وقتی می‌خواستم از فاصله دور یک نوشته را بخوانم کلمات ناخوانا بودند. سال‌ها بود که روی همین شماره مانده بود. نمی‌دانم از چه زمانی این اتفاق افتاده. مربوط می‌شود به چند ماه پیش یا مثلاً همین هفته. دلیلش را هم...

در جست و جوی شکست

روزی «آرتور گوردون» که یک نویسنده است از «توماس واتسون» پرسید:«چگونه می‌توانم به عنوان یک نویسنده سریع‌تر به موفقیت برسم؟»واتسون که یکی از غول‌های بزرگ تجارت است در جوابش گفت:«اگر می‌خواهی سریع‌تر به موفقیت برسی، میزان شکست‌های خودت را دوبر...

چیزایی که جالب نیست

از صبح مشغول مرتب کردن و جارو زدن و گردگیری خانه بودم. ریحانه_دختر پنج ساله‌ام_ یک دفتر نقاشی و یک مداد دستش گرفته بود و همانطور که راه می‌رفت خیلی جدی گفت: «این دفتر اسمش هست، چیزایی که جالب نیست.»پرسیدم: «مثلاً چی جالب نیست؟»دفترش را آورد...