سفرنامه شهریور ۱۴۰۴ قسمت نهم-به خانه برمیگردیم
هر جا که برویم باید روزی به خانه برگردیم. شاید این یکی از مهمترین چیزهایی باشد که سفر به ما میآموزد. اینکه مسافریم و عاقبت روزی به خانه ابدی خود برمیگردیم.با خودم به توشههایی که از این سفر برداشتم فکر میکنم. سفری که چیزی در آن یاد نگیری...
سفرنامه شهریور ۱۴۰۴ قسمت هشتم
تابحال شده خوابی ببینید که جزییاتش را فراموش کنید اما تمام فکرتان را به خودش مشغول کند؟ دیشب همچین خوابی دیدم. خواب قشنگی نبود. وهابی داشت، تیراندازی به زائران کربلا را داشت، صف طولانی زائرها برای ورود به کشور عراق و ... جزییات یادم نیست فک...
سفرنامه شهریور۱۴۰۴ قسمت هفتم
با صدای باران میخوابیم و با صدای باران بیدار میشویم. با آنکه تمام برنامههایی که برای این یک هفته اقامت در لاهیجان ریخته بودم بیمصرف مانده اما ناراحت نیستم. خدا را شکر که باران میبارد. خدا را شکر که رشتههای باران آسمان را به زمین دوخته...
سفرنامه شهریور ۱۴۰۴ قسمت ششم
ورودی روستای ما مزین شده با عکس شهدایی که دادهایم. ما به وجود این شهدا افتخار میکنیم اما نمیدانم شهدا چه احساسی به ما دارند از ما خشنودند یا نه ما که شرمندهایم.باران نمیبارد اما هوا ابریست. جادهی سرسبز روستایمان را طی می...
سفرنامه ۱۴۰۴ قسمت پنجم
مریضی مرا از نوشتن انداخت. گلویم درد میکند و وقتی آب دهانم را بهزور قورت میدهم هر دو گوشم درد میگیرد. قرص سرماخوردگی خانه نداشتیم و برنداشتم و حالا پشیمانم که چرا تهیه نکرده بودم.برای یک نویسنده هیچ حادثه بدی وجود ندارد چون میتواند از ...
سفرنامه شهریور ۱۴۰۴ قسمت چهارم
فرصتی برای نوشتنعقربهها دنبال هم گذاشتهاند هیچ فکر نمیکردم چهار شب اینقدر کم است به همین زودی دارد تمام میشود. سهشنبه باید این اتاق را تحویل بدهیم و برویم. از حالا دلتنگ شدهام. دلتنگ صف یک ساعت و نیمه زیارت. دلتنگ لبخندهای خادمان وقتی...
سفرنامه شهریور ۱۴۰۴ قسمت سوم
صوت قرآن و عظمت این بارگاه باعث شده خودم را کوچک ببینم. ذرهای هستم که بر سرم منت گذاشتهاند و مرا راه دادهاند وگرنه من کجا و این صحن و سرا کجا؟من کجا و نماز در این صحن باصفا کجا؟خادمها دارند خوابها را بیدار میکن...
سفرنامه شهریور ۱۴۰۴ قسمت دوم
صدای باد میآید. پاهایم یخکرده. چادر نمازم را روی پایم میکشم اما دوست ندارم پنجرهها را ببندم. انتظار این همه خنکی را نداشتم. اصلا انتظار خنکی را نداشتم.ده ملا هستیم کاروانسرایی بین دامغان و شاهرود. زائرسرای بزرگی ...
سفرنامه شهریور ۱۴۰۴ قسمت اول
آخرین سری لباسها را داخل لباسشویی ریختهام. نگاهی به خانه میاندازم تا جایی که میتوانستم مرتبش کردم. تا لباسها شسته شود وقت دارم بنویسم. یک چمدان که پر شده از لباسهای تابستانی. لوازم نوشتن. یک بقچه کوچک که در آن ملحفه و بالشتکهای کوچک ...
قسمت ۲ سفرنامه مشهد ۱۴۰۳
شب شده، همه خوابیدهاند غیر از من. امشب مهماندار قطار به بچهها اسباببازی داد. دخترانم خندیدند و خواب از سرشان پرید من اما کلا بیخواب شدم.خوشحالم که حالا خوابیدهاند اینگونه میتوانم کمی بیصدا عزاداری کنم. میتوانم بیکلام به اسباببازی...
قسمت ۱ سفرنامه مشهد ۱۴۰۳
زیارت با قطار نمیچسبد؛ با آنکه در ماشین پاهایت ورم میکند خورشید دست و صورتت را میسوزاند، بارها سرت موقع چرت زدن از روی تکیهگاه صندلی میافتد اما میدانی کجایی و چقدر مانده است که برسی.میترسم زمانی که به مشهد رسیدم هنوز آماده نباشم. دلش...