قسمت ۲۰ اسم مستعاری به نام رادمهر

توی راه سرش رو به شیشه چسبونده بود.- کاش شب نبود- دوست داری بیرون رو تماشا کنی؟- اوهوم- فکر کنم طلوع آفتاب رو کنار دریا ببینیمبرق چشماشو به وضوح دیدم. چند ساعتی که گذشت پلکاش سنگین شد. شیشه رو پایین داد. معلوم بود داره با خواب مبارزه می‌کنه...

قسمت ۱۹ اسم مستعاری به نام رادمهر

اصرارش برای بیدار موندن یه جورایی تقلا برای زنده ماندن بود که این هم منو ناراحت می‌کرد هم خوشحال. دستش رو گرفتم. انگشتام رو لای موهای مجعدش کشیدم و سرش رو نوازش کردم. - بیدار میشی و بعد با هم هواش می‌کنیم- تو که مثل بابام نیستی؟ هستی؟- چطور...

قسمت ۱۸ اسم مستعاری به نام رادمهر

- با چیزایی که من فهمیدم رادمهر تعادل روانی نداره- رادمهر دیوونه نیست فقط شخصیتهای درونش تفکیک شدن همون شخصیتهایی که درون خودمون هم هست.- خب خود این یه اختلال روانیه وقتی تفکیک میشن خطرناک میشن اگه شخصیت جدیدی متولد بشه و نتونی جلوش رو بگیر...

قسمت ۱۷ اسم مستعاری به نام رادمهر

پیام آراز به پایان رسیده بود. نمی‌دانستم بعد از آن چه اتفاقاتی افتاده و حالا حالش چطور است. دوباره شماره آراز را گرفتم هیچوقت صدای بوق تلفن اینقدر برایم لذت بخش نبود. خودم را آماده کردم دعوایش کنم. مجبورش کنم با هم حرف بزنیم و بعد... گوشی ر...

اعتراف نامه

پشت میز نشسته بودم و به کاغذهای سفید روبه رویم خیره شده بودم. از پنجره کافه به بیرون نگاه کردم. هوا مثل دیروز آلوده بود. مثل روزهای قبل، مثل هفته‌های قبل، مثل ماه‌های قبل. بیشتر افرادی که داخل می‌آمدند ماسک زده بودند. کرختی و بی‌حوصلگی روی ...

قسمت۱۰(آخرین قسمت) شبی که فهمیدم

آقای صادقی خندید- شرمنده یهویی شد. هنوز اقوام نزدیک هم در جریان نیستند فقط شیرینی خوردیم.- باور کن حرف دعوت نیست مرد مومن، نمی‌خواستی یه صلاح مشورتی با ما بکنی؟- فکر کنم می‌شناسیشون، پسر حاج آقا نیازی هست- واسه همونم موندم حیرون که چرا به م...

قسمت ۹ شبی که فهمیدم

حاج آقا از منبر اومد پایین و مداح روی پله اول نشست و شروع کرد به روضه خوندن.حس می‌کردم بین لشکر امام حسین و یزید ایستادم. می‌خواستم به سمت لشکر امام حسین‌ برم ولی توان حرکت نداشتم. یه نگاه می‌خواستم. یه‌نگاه شبیه اذن دخول. یه نگاه که بهم اج...

قسمت ۸ شبی که فهمیدم

رضا زنگ زد بهم که نمیای برای کمک؟می‌خواستن غذا بکشن، گفتم نه و قطع کردم. می‌خواستم فکر کنمتمام زندگیم رو یه بار توی ذهنم زیر رو کردم. به قول عزیز، کشتی زندگی من ناخدا نداشت واسه همون با هر طوفانی این طرف و اونطرف می‌شد. من خدارو قبول داشتم،...

قسمت ۱۶ اسم مستعاری به نام رادمهر

- تقصیر منه باید به کامی اجازه می‌دادم خودش رو بکشه اگه میکشت منی دیگه وجود نداشت تا شبیه پدرم بشه. حالا هم دیر نشده باید کار ناتموم کامی رو خودم تموم کنم اون احمق هیچوقت جرات نمیکنه تمومش کنه.از جاش بلند شد. می‌خواست از خونه بیرون بره. قیا...

قسمت ۱۵ اسم مستعاری به نام رادمهر

- رفیقت هم مثل خودت بی ادبه اگه ادب داشت می دونست باید حالا سرش بندازه پایین و از اینجا بره- اینجایی که میگی خونه منه نه تو. من میگم که کی بره و کی بمونه- تازه دارم میفهمم چرا سارا قهر کرده بود. اما نمیفهمم چرا دوباره برگشتکیوان در خونه رو ...

قسمت ۱۴ اسم مستعاری به نام رادمهر

اون روز به پیشنهاد من ناهار بیرون رفتیم. علی رغم مخالفت‌های رادمهر و سارا یه میز جدا گرفتم و نشستم. اونقدر فاصله داشتند که نتونم به حرفاشون گوش بدم. جوری نشسته بودم که فقط رادمهر در زاویه دیدم باشه. صبح دکتر رو در جریان حرف‌های کامی گذاشته ...

دلقکی به نام امید

دلقک چشم از پسرک برنمی‌داشت.با هر حرکتِ دلقک، صدای خنده جمع بلند میشد.با هر صدای خنده پسرک یک قدم دورتر می‌رفت و اشک در چشمانش پرتر می‌شد. کار دلقک تمام شده بود. جمعیت رفتند اما پسرک مانده بود. جلوی پسرک زانو زد. پسرک ماسک را از صورت او برد...

قسمت ۷ شبی که فهمیدم

*بهنام*رخت خوابم رو پهن کردم و دراز کشیدم، هر چی این طرف و اون طرف چرخیدم خوابم نبرد.این چندشب چیزی که به چشمم نمی‌اومد خواب بود. بلند شدم و رفتم توی حیاط و نشستم روی تخت. یه سیگار روشن کردم و خیره شدم به ماه که هلالش دیگه خیلی باریک نبود. ...

قسمت ۱۳ اسم مستعاری به نام رادمهر

سارا دست گذاشته بود روی دهانش و بی‌صدا اشک می‌ریخت.کمکش کردم داخل اتومبیل بشینه. ماشین رو روشن و در رو قفل کردم.- خوبی؟ - نه سرم داره میترکه- زود می‌رسیم تحمل کن سرش را گرفته بود و به جلو خم شده بود. فشار روحی که بر رادمهر تحمیل شده بود بیش...

قسمت ۱۲ اسم مستعاری به نام رادمهر

- خوبی سارا؟- فردا دارم میام دلم برات تنگ شده- دکتر گفت نباید بیای اینجا خطرناکه- دکتر نگفت که نباید بیام گفت نباید با هم زندگی کنیم؛ یه اتاق توی یه مسافرخونه گرفتم.- تو بیا اینجا ما میریم مسافرخونه- به نظرم تو توی خونه باشی بهتره.مکالمشون ...

قسمت ۶ شبی که فهمیدم

- چته بهنام؟ بیا بچه‌ها می‌خوان غذا رو بکشن.کی باور می‌کرد توی پاهام رمقی ندارم؟ دستم رو گذاشتم لبه پله و وزنم رو انداختم روی دستم. به سختی از روی پله‌هایی که مسجد رو به حیاط وصل می‌کردن بلند شدم و خودم رو تا آشپزخونه کشوندم. ظرفای آخر رو ک...

قسمت ۵ شبی که فهمیدم

از اون روزای بدبیاری بود از صبح که زده بودم بیرون همینجوری داشتم بد میاوردم. فکرم مدام می‌رفت سمت زندگی پریسا و اعصابم رو کلا بهم می‌ریخت.توی مسیر یه مسافر سوار کردم که موقع پیاده شدن پول کمتری داد.- آقا کمه- من هرروز این مسیر رو میرم کرایه...

قسمت۱۱ اسم مستعاری به نام رادمهر

با آراز تماس گرفتند و نتوانست باقی ماجرا رو برایم بگوید. رادمهر پشت خط بود وقت مشاوره‌اش تمام شده بود. آراز من را به خانه رساند. خودش رفت و من را با نگرانیهایی که لحظه به لحظه بیشتر می‌شد تنها گذاشت. قول داده بود هر وقت که براش ممکن بود حتی...

قسمت ۱۰ اسم مستعاری به نام رادمهر

دست آراز رو گرفتم و با نگرانی نگاهش کردم. - حالت چطوره؟- داری می‌بینی زنده‌ام - نیاز نیست بری دکتر؟- رفتم البته نرفتم رادمهر منو برد. وقتی به حال اومدم توی اورژانس بیمارستان بودم و رادمهر هم داشت بالای سرم مثل بچه‌ها گریه می‌کرد.- آسیبی ندی...

قسمت ۹ اسم مستعاری به نام رادمهر

- مگه قرار نبود تماس نگیری؟- من همچین قراری نگذاشتم.- ولی توی کافه همه‌ حرفامو قبول کردی یادت نیست؟- سارا چند بار بگم اون من نبودم.صدای سارا قوی و عصبانی شد.- نمیدونی چقدر از این حرفت بیزارم مگه میشه آدم خودش نباشه؟- باید رودررو حرف بزنیم ی...

قسمت ۸ اسم مستعاری به نام رادمهر

 پنج ساعت بعد پیام داد: «جریانش مفصله فعلا خیلی خسته‌ام دیشب شب خیلی سختی داشتیم بعدا برات حرف می‌زنم.»باران بهاری به شیشه جلوی اتومبیل شلاق می‌زد. اتومبیل آرام پیش می‌رفت. آراز موسیقی آرامی گذاشته و به خیابان خیس چشم دوخته بود. چهره‌ی گرفت...

قسمت ۷ اسم مستعاری به نام رادمهر

- با من دوست میشی کامی؟- نمی‌خوام- همه آدما حداقل یه دوست رو می‌خوان- اونا می‌خوان زندگی کنن اما من نه- فعلا که زنده‌ای تا زمانی که زنده‌ای با هم دوست باشیم نظرت چیه؟شونه‌اش را بالا انداخت.- تو چند سالته؟- ده سالمه- دوست دارم بیشتر ازت بدون...

قسمت ۶ اسم مستعاری به نام رادمهر

توی راه برگشت چندتا کمپوت و آبمیوه خریدم. همون چند دقیقه‌ای که توی سوپری بودم دلشوره داشتم می‌ترسیدم وقتی برمی‌گردم توی اتومبیل نباشه و بازم یه کاری دست خودش بده. بالاخره به خونه رسیدیم و روی تخت خوابید معلوم بود که بدنش درد می‌کنه اما بیشت...

قسمت ۴ شبی که فهمیدم

- نه پسرم جبهه سومی نیست. توی زیارت عاشورا تمام اونایی که از جبهه باطل تبعیت کردنو کمکشون کردن حتی کسایی که در برابر جبهه باطل سکوت کردن رو لعن می‌کنیم. این یعنی جبهه سومی وجود نداره. نمی‌شه وسط وایساد ..- خدا لعنتشون کنه خیلی بد کردن با آق...

قسمت ۵ اسم مستعاری به نام رادمهر

ساعت ۲ شب بود که با صدای موبایلم بیدار شدم. شماره رادمهر بود. تا بخوام چیزی بگم صدایی از اون طرف خط گفت: «شما صاحب این شماره رو می‌شناسید؟»خواب از سرم پرید. - چیزی شده؟- از افراد خانواده‌اش هستید؟- دوستمه- ایشون توی بیمارستان ... هستند لطفا...

قسمت ۴ اسم مستعاری به نام رادمهر

- یه سری سوال ازت دارم بپرسم یا نه؟نفس عمیقی کشید.- فکر کنم بدونم در مورد چیه.- دوست داری در موردش حرف بزنی؟- اگه بخوای باهام رفیق باشی باید در موردش باهات حرف بزنم.انگشتای دست چپش رو مشت کرد و با انگشتای دست راستش فشردشون.- گاهی حس می‌کنم ...

قسمت ۳ شبی که فهمیدم

- همینجا نگه دار پیاده میشملحظه‌ی آخر دلم رو زدم به دریا و پرسیدم:«از این به بعد فامیلیت چی میشه؟»با خنده گفت:«صادقی»و رفت. اون خندید ولی دل من آشوب بود. مطمئن بودم آقای صادقی کوچکترین اطلاعی از اعتیاد حمید نداره. اونم آقای صادقی که سیگار ک...

قسمت ۲ شبی که فهمیدم

به مسجد که رسیدم آقای خسروی و حاج آقا توکلی داشتن تو حیاط باهم حرف می‌زدن. انگار هنوز کار رو شروع نکرده بودن. تا منو دیدن حرفشون رو قطع کردن. بهشون سلام دادم. آقای توکلی سرشو پایین انداخت و جواب سلامم رو داد. آقای خسروی گفت: «سلام آقا بهنام...

بچه‌ها می‌فهمند

پشت پنجره‌ی اتاق ایستاده بودم. روسری گلدار مادرم سرم بود. تنم را پشت پرده‌ی توری پنهان کرده بودم. نگاهم به حیاط دوخته شده بود؛ جایی که دو مرد غریبه با مادرم ایستاده بودند.یکی از مردها قد بلندی داشت. قدش به بلندی پدرم بود اما شانه‌های پهن او...

سجده‌ی پلکها

پشت دستم می‌زنم و می‌گویم: «خدا مرگم بده حوری چی به سر این خونه اومده؟»روی زمین خاک آلود می‌نشیند. دیوار ترک خورده و دوده گرفته تکیه‌گاه سرش می‌شود. گمان می‌کنم صدایم را نشنیده. آرام کنارش می‌نشینم و دستش را می‌گیرم. سردی‌اش وجودم را می‌لرز...

تیمچه کاشانی

با زحمت از میان آهنگ شادی که گوش فلک را کر کرده بود و صدای مردمی که در رفت و آمد بودند، متوجه زنگ تلفن همراهم شدم.در حالی که از ضبط صوت دستفروش فاصله می‌گرفتم، جواب دادم:«سلام ... اول بازارم ... جایی شلوغ‌تر از اینجا نبود قرار...

نگاه عمیق

دستامو توی جیب پالتوم فرو کردم. کلافه نگاهم رو از سررسید و لب تاپ روی میز گرفتم و به شیشه بخار گرفته کافه خیره شدم.آراز کنارم نشست و با لبخند نگاهم کرد.- چی شده باز کفگیرت ته دیگ خورده؟- نه برعکس اونقدر پرم که نمی‌دونم چجوری و از کجا شروع ک...

نوشتن

- دیگه نمی‌خوای بنویسی؟با چشمهای گرد شده‌ام به نگاه نگران و غمگینش خیره شدم- تو چرا این حرف رو می‌زنی آراز؟ تو که می‌دونی من بدون نوشتن یعنی هیچ- از عملکردت این سوال برام پیش اومد می‌دونی چند وقته ننوشتی؟- نوشتم- ولی منتشر نکردی خودت گفتی ی...

سوژه‌های تکراری

صندلی چوبی را از پشت میز گرد بیرون کشیدم. غیر از میز من فقط یک میز دیگر پر بود. سررسید طوسی‌ام را روی میز گذاشتم. خودکارهای جدیدی را که خریده بودم از کیفم بیرون آوردم آبی و سبز و قرمز. رنگ‌های تیره قلبم را می‌فشرد درست مثل فضای نیمه تاریک ک...

ایده کجاست؟

سردرد امانم را بریده بود. آراز گفت: «چرا اینقدر به خودت فشار میاری؟ چی می‌خوای از این همه نوشتن؟»- نوشتن آرومم می‌کنه- از وضعیت معلومهبا اخم و لبخند نگاهش کردم.- مسخره نکن آراز، باور کن اگه نمی‌نوشتم تا حالا دیوونه شده بودم.سرم را روی بازوی...

گاه شمار روزانه

 وارد اتاقم که شدم آراز روی صندلی‌ام نشسته بود. یکی از پاهای درازش را روی صندلی جمع کرده بود و مشغول سرک کشیدن توی دفترم بود.بلند گفتم: «قابل توجه شما، دفترجزء وسایل شخصی حساب میشه‌ها»یکه‌ای خورد وسرش را برگرداند سمت من و بعد ریز ریز خندید....

تولد داداش آراز

داداش آرازِ من، شوخ، رُک، مهربان و دست به قلم است.او پاهای بلندی دارد آنقدر بلند که وقتی سایه‌اش روی دیوار می‌افتد بیشترین چیزی که به چشم می‌آید لنگ‌های درازش است.مدیونید اگر فکر کنید او نسخهٔ کپی از بابالنگ دراز است...

قسمت ۳ اسم مستعاری به نام رادمهر

صداش گرفته‌تر و خش‌دارتر بود. طرز نگاه و رفتار و حرف زدنش عجیب برام آشنا بود. یادم اومد توی دبیرستان گاهی که فیلم بازی می‌کرد همین قیافه رو به خودش می‌گرفت. یه اسمی هم برای خودش گذاشته بود کمی که به ذهنم فشار آوردم یادم اومد. - کیوان؟ هنوزم...

قسمت ۲ اسم مستعاری به نام رادمهر

- سر میز من اومده بودی؟- آره - کی؟- همون اولی که اومدینفس عمیقی کشید و دستاش رو به پیشخوان گرفت. انگار که سرش یکباره درد گرفته باشه دستاش رو ول کرد و از دو طرف شقیقه‌هاش رو محکم گرفت اما تعادلش رو از دست داد. سریع خودم رو اونطرف رسوندم و کم...

قسمت۱ شبی که فهمیدم

«عزیز»- بهنام پاشو- می‌خوام بخوابم پتو رو کشید رو سرش. می‌دونستم تو رختخواب موندنش از خوابالودگی نیست. جریان نامزدی پریسا بهمش ریخته بود. نشستم و پتو رو دادم کنار. چشمای قرمزش رو که دیدم، قلبم فشرده شد. سریع روش رو ب...